تبليغاتX
سیستانی و بلوچ برادرند
دل نوشته های کسی که از پدر سیستانی و از مادر بلوچ است

 

من یک جوان زاهدانی از کویر سیستان و بلوچستان هستم که به اتفاق چند نفر دیگر از دوستانم برای حمایت از مهندس میر حسین موسوی به تهران آمدیم و شکر خدا از روزی که وارد تهران شدیم در تمام مراسمات شرکت کردیم و در کنار هموطنانمان بودیم تا در این موج سبز شریک باشیم . به تمام هموطنانم عرض میکنم که : همانگونه که در اخبار شنیدید ، مهندس موسوی در استان ما بیشترین رای را آورد و با اینکه در آرا دستکاری شد اما ۸۵ درصد مردم استانم به موسوی رای دادند .

جهت اطلاع لازم بذکره که در حال حاضر تنها منبع موثق و مورد اعتماد برای شنیدن اخبار صحیح ، وب سایت قلم نیوز هست و میتونید خبرهای جدید و واقعی رو از اونجا کسب کنید :

http://ghalamnews.org

چند تا عکس هم در ادامه مطلب گذاشتم .سبز باشید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 1:9  توسط taha  | 

 

در خبرها آمده بود که حرکت خود جوش موتورسواران حزب الله ! ؟ بخوانید موتورسواران گروه فشار و اراذل و اوباش جهت برقراری امنیت در تهران اغاز شد و با استقبال مردم مواجه شد !!

خدا وکیلی اگه میخواهید نظم برقرار بشه به همین موتورسواران حزب الله بگید از خونه بیرون نیان و یا اگه میان از آوردن قمه و چوب و پنجه بوکس خودداری کنند و اونوقت ببینید که چه نظمی برقرار میشه و در ثانی عجب استقبالی از اینها شد ... دلم میخواست میدون توپخونه میبودید و استقبال رو مشاهده میکردید ... عجب رویی دارید ها ..............................

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 0:33  توسط taha  | 

 

در اعتراض به جو شدید خفقان و بایکوت رسانه ها و همچنین عدم آزادی قلم و بیان ، قصد نداشتم دیگر در وبلاگم مطلبی بنویسم .... اما این حرکت مردمی و موج سبزی که در کشور به راه افتاده مرا به آن داشت که فعلا" سکوت را بشکنم و همراه با دیگر هموطنانم سهمی هر چند کوچک در این حرکت مردمی داشته باشم و البته افتخارم این است که در استانم ( سیستان و بلوچستان ) آنقدر اقبال عمومی مردم به میر حسین زیاد بود که دیگر دولت نتوانست دراین استان تغییرات زیادی در ارای مردم بدهد و هر چقدر هم که سعی کرد اما بازهم ارای میر حسین موسوی از احمدی نژاد بیشتر بود . ناگفته نماند که بیش از ۸۵ درصد مردم استانم به میر حسین رای دادند . اندکی صبر سحر نزدیک است .

             

        

    سبز سبزم ریشه دارم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/29ساعت 0:13  توسط taha  | 

  http://www.radiocp.com/images/nabavi.jpg

پیش بینی کردن در مورد سیاست و برنامه ریزی برای آن بسیار کار مهمی است که ‏سیاستمداران حتما باید آن را انجام دهند، اما در ایران قواعد بازی به ما می گوید بسیاری از ‏چیزهایی که قطعا و عقلا و منطقا باید نقش مهمی در سیاست و بخصوص موضوعی مثل ‏انتخابات داشته باشند، اتفاقا نقش ندارند، و خیلی از مسائلی که در انتخابات موثر هستند، اصلا ‏قابل پیش بینی نیست. به همین دلیل خطرناک ترین کار در انتخابات ایران این است که آینده را ‏پیش بینی کنید و روی چیزی حساب کنید یا حتی برنامه ریزی کنید. حتما پاسخ می دهید که با ‏این وضع پس چه کنیم؟ من نمی دانم، به نظر من شما بیش از ده بیست درصد در اتفاقی که می ‏افتد نقش ندارند، حالا شما می خواهید روی آن حساب بکنید یا نکنید.‏

نظرسنجی غیرممکن است

معمولا در انتخابات همه چیز با نظرسنجی باید پیش برود، در انتخابات ایران نظرسنجی بی ‏معنی است، چرا که اولا، اکثر مردم خودشان نمی دانند نظرشان چیست و در بسیاری موارد ‏بعد از رای دادن متوجه می شوند به چه کسی رای داده اند. ثانیا مردم چیزی را می گویند که ‏مامور نظرسنجی آماده شنیدن آن است، نه نظری که واقعا دارند. ثالثا نظر مردم در طول هفته ‏تغییر می کند، برای همین نظری که یک هفته قبل از انتخابات داده می شود، ممکن است سی ‏درصد با نتیجه انتخابات فرق کند، رابعا نظر بسیاری از مردم از نظر دولت جرم است.‏

مردم به کسی رای می دهند که نمی شناسند
برخلاف آنچه فکر می کنیم در ایران مردم به کسی که می شناسند رای نمی دهند چون می ‏دانند که معایبی دارد، بلکه به کسی رای می دهند که نمی شناسند، ولی امیدوارند که همان باشد ‏که می خواهند. به همین دلیل بدشانس ترین نامزدهای انتخابات کسانی هستند که مردم آنها را ‏خوب می شناسند و خوش شانس ترین نامزدها کسانی هستند که رقیب کسی می شوند که ‏شناخته شده است، چون در هر حال مردم فکر می کنند هر کسی که معروف است طرفدار ‏حکومت است و هر کسی که معروف نیست، مخالف دولت است. بنابراین بزرگترین اشتباه در ‏انتخابات ایران معرفی کردن نامزد انتخاباتی است. چون شما هر چه بیشتر او را معرفی کنید، ‏یا صلاحیتش رد می شود، یا مردم او را می شناسند و به او رای نمی دهند.‏

نامزدها دقیقا چیزی را می گویند که نیستند
معمولا در انتخابات ایران نامزدها همان که نیستند معرفی می شوند، مثلا هاشمی رفسنجانی به ‏دلیل اختلاف شدیدی که با رهبری دارد، همیشه خودش را نزدیکترین فرد به رهبر معرفی می ‏کند، یا احمدی نژاد به دلیل اینکه مطیع رهبری است، مطلقا در طول انتخابات یک بار هم اسم ‏رهبری را نمی برد، خاتمی هم که طرفدار آزادی بیان است، معمولا در انتخابات از عدالت ‏اقتصادی حرف می زند، موسوی هم که طرفدار عدالت اقتصادی است در تمام انتخابات از ‏آزادی بیان دفاع می کند، در عوض لاریجانی که طرفدار کنترل فرهنگی است، از آزادی های ‏فرهنگی حمایت می کند. بهترین راه برای موفق شدن در انتخابات ایران این است، دشمن ات ‏را به عنوان سخنگو تعیین کن. ‏

صدا و سیما، رسانه شهید بهشتی( ملی سابق)‏
معمولا صدا و سیما در ایران طرفدار همان کسی است که رئیس می گوید، اما سیاستش این ‏است که همیشه نامزدها را طوری معرفی کند که مردم دوست دارند بشوند، مثلا احمدی نژاد ‏را چنان معرفی می کند انگار نخست وزیر دوران جنگ بوده، در عوض نخست وزیر دوران ‏جنگ را چنان معرفی می کند که کاملا شبیه احمدی نژاد می شود. شانس بزرگ نامزدهای ‏انتخاباتی این است که صدا و سیما علیه آنها نظر بدهد چون قطعا رای می آوردند. البته صدا و ‏سیما در تمام مدت قبل از انتخابات کاری می کند که مردم در انتخابات شرکت نکنند و بعد از ‏انتخابات چنان نشان می دهد که انگار همه در آن شرکت کرده اند.‏

تحریم کننده ها و شرکت کننده ها
در همه جای دنیا اکثر مردم آرزوی شان این است که کسی انتخاب شود که وضع شان روز به ‏روز بهتر شود تا ثبات و امنیت بیشتری بوجود بیاید، در حالی که گروهی در ایران به کسی ‏رای می دهند یا باعث انتخاب کسی می شوند که کاری کند که اوضاع کشور روز به روز ‏بدتر شود و بی ثباتی بیشتری بوجود بیاید.‏

چه کسی می تواند رای بدهد؟
معمولا طبق قانون شما باید هجده ساله باشید تا بتوانید رای بدهید، ولی ممکن است مجلس ‏تصمیم بگیرد که پانزده ساله ها هم بتوانند رای بدهند، بستگی دارد به اینکه نوجوانان از دولت ‏خوششان بیاید یا نه، مجلس می تواند در آخرین لحظه تصمیم بگیرد و معمولا دلایل محکمی ‏هم وجود دارد که اثبات می کند سن پانزده سال به همان اندازه مناسب است که سن هجده سال ‏یا بیست سال یا دوازده سال.‏

چه کسی صلاحیت دارد؟
معمولا کسی که صلاحیتش توسط شورای نگهبان تائید می شود، ممکن است یک سال دیگر به ‏عنوان جاسوس آمریکا دستگیر یا به عنوان پناهنده سیاسی به فرانسه برود، یا درست برعکس ‏کسی که صلاحیتش رد می شود، ممکن است دو سال بعد به عنوان رئیس شورای نگهبان ‏انتخاب شود.‏

انتخابات غافلگیر کننده
تقریبا همه مردم ایران تا یک روز قبل از رای گیری مطمئن هستند که همان کسی که رئیس ‏تعیین کرده انتخاب می شود، اما نتیجه انتخابات همیشه همان است که فکرش را نمی کنید، به ‏عبارت دیگر همیشه نتیجه انتخابات غافلگیر کننده است، با این حال ما باوجود اینکه می دانیم ‏غافلگیر خواهیم شد، باز هم غافلگیر می شویم.‏

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 5:9  توسط taha  | 

 

http://3.bp.blogspot.com/_0iJ7MaioY8c/Sanr2uPF0YI/AAAAAAAAAPM/fov6T3bOSq4/s400/Potato.jpg

در حالی که فقط چند هفته به انتخابات مانده و از همه انتظار می‌رود که یا به فکر رای دادن باشند و یا به فکر رای جمع کردن برای من، بحث سیب‌زمینی کاملا بحث بی‌ربطی‌ست که پرداختن به آن نامربوط می‌نماید. با این حال عده‌ای از مشاورین تبلیغاتی من اصرار فراوانی دارند که به سیب‌زمینی بپردازیم. این مشاوران به دلایلی که بر من واضح نیست اکیدا توصیه می‌کنند که مقادیر نامحدودی سیب‌زمینی را در فرارو دپو کنیم و به مردم بدهیم. ولی این مشاوران برای خودشان حرف می‌زنند. 

نه اینکه خدای‌نکرده شما رای دهندگان محترم برای من کم ارزش باشید ها؛ نخیر. دستم اگر باز بود می‌دادم کامیون کامیون سیب ‌زمینی و هوایی رایگان بیاورند دم در خانه‌تان ولی با این وضعیت فعلی مگر من سرگنج نشسته‌ام یا به اصطلاح معروف به آب کر وصل هستم که بتوانم مفتکی سیب‌زمینی بدهم دست خلق‌الله؟ 
ولی خب. نمی‌شود که کلا به حرف مشاورها گوش نداد. لابد اگر این‌ها می‌گویند سیب‌زمینی آمد دارد، دارد دیگر. اینست که حالا که دست ما کوتاهست و سیب‌زمینی در زمین، به جای خود سیب‌زمینی یک مصاحبه با جناب مربوطه را به رایگان خدمت شما می‌دهیم که حرف مشاوران ما هم زمین نماند و به سیب‌زمینی پرداخته باشیم. ان‌شالله بعد از ریاست جمهوری خودش را هم دو دستی تقدیم می‌کنیم. پخش هزار تن سیب زمینی، اینبار در بابل

گفتگوی انتخاباتی با سیب‌زمینی 
میم فه: لطفا خودتان را معرفی کنید.
سیب‌زمینی: سیب‌زمینی هستم. 
میم فه: نظر شما راجع به انتخابات چیست؟
سیب‌زمینی: نظر اینجانب بسیار مثبت بوده و ضمن شرکت در این فریضه از تمام آحاد مردم می‌خواهم که حتما در انتخابات شرکت کنند تا مشت محکمی بر دهان یاوه‌گویان بکوبیم و از برنامه‌ی شما هم تشکر می‌کنم. کی پخش می‌شه؟ 
میم فه: مثل اینکه اشتباه گرفته‌اید. مصاحبه‌ی تلویزیونی نمی کنیم. سیب‌زمینی: ئه... خب از اول می‌گفتی. چیه چی می‌خواهی؟
 میم فه: نظر شما را راجع به انتخابات.
سیب‌زمینی: نمی‌خواهم بگویم. 
میم فه: شما تحریمی هستید؟
سیب‌زمینی: نخیر سیب‌زمینی هستم. 
میم فه: یعنی شما سیب‌زمینی‌ها نمی‌خواهید هیچ نقشی در جامعه داشته باشید؟
سیب‌زمینی: من کی همچی حرفی زدم؟ چرا حرف توی دهن سیب زمینی می‌گذاری؟ ما خیلی هم نقش داریم در جامعه. اثبات هم می‌تونیم بکنیم. 
میم فه: به چه صورت؟
سیب‌زمینی: به این صورت که الان فک و فامیل‌های من در همه‌ی صحنه‌ها

همان‌جور است که برادر عزیزمان جناب آقای اسکندری فرموده‌اند. ما داشتیم فاسد می‌شدیم و دیدیم که حیف است همینجوری فاسد بشویم. این بود که رفتیم از آقای اسکندری وقت گرفتیم و دسته جمعی رفتیم خدمت ایشان و از ایشان خواهش کردیم ما را مجانی بدهند به مردم که فاسد نشویم
حضور دارند. همین الان یک عده‌ای از دوستان در دانشگاه هستند، یک عده‌ی دیگر توی روستاها. عموم اینا توی خانه‌ی یک آدم مذهبی در قم هستند و خاله‌ام اینا شمال در یک آشپزخانه‌ی ویلا تشریف دارند. پسر عمه‌ام هم با رفقاش توی آشپزخانه‌ی یک پادگان است... یعنی اصولا هرکی‌مان یک جایی هستیم. اون‌وقت چطور می‌شود با این حضور پرنگ سیب زمینیانه‌مان در جامعه نسبت به اون بی‌تفاوت باشیم. 
میم فه: منظورم مساله‌ی انتخاباته.
سیب‌زمینی: در حقیقت به نظر بنده مساله‌ی انتخابات یکی از مسائل مهمه است که باید همگان شرکت در آن را به عنوان یک فریضه نگاه کرده و به حرف بیگانگان و یا بدخواهان کژاندیش... 
میم فه: عزیز جان مثل اینکه باز زدی آن کانال!
سیب‌زمینی: ببخشید دست خودم نیست. تا حرف انتخابات می‌شود فکر می‌کنم جلوی دوربین تلویزیون هستم. میم فه: از تلویزیون خوشت می‌آید؟
سیب‌زمینی: آره. عاشق مجری‌گری هستم. شنیده‌ام موجوات بی‌رگ آنجا خوب رشد می‌کنند. 
میم فه: بگذریم... حالا می‌شود بگویی چرا امسال شما اینقدر مهم شده‌اید؟
سیب‌زمینی: والله ما که همیشه مهم هستیم. 
میم فه: از بعد سیاسی منظورم بود.
سیب‌زمینی: از بعد سیاسی هم همیشه مهم بودیم. اصلا شما می دانستید قیام سیب‌زمینی‌خور ها در اروپا سرآغاز جنبش‌های بزرگی بود؟ 
میم فه: منظورم دقیقا امسال و همین ماه اخیر در ایران است. چرا اینقدر نام شما در خبرها می‌آید؟ ماجرا چیست؟
سیب‌زمینی: همه اش غرض‌ورزی است آقا. می‌خواهند بگویند دولت ما را مجانی داده به مردم که رای جمع کند. 
میم فه: اینطور نیست؟
سیب‌زمینی: چی اینطور نیست؟ 
میم فه: یعنی دولت شما را مجانی به مردم نداده؟
سیب‌زمینی: خب آنکه چرا. 
میم فه: پس چی را تکذیب می‌کنید؟
سیب‌زمینی: اینکه ما را داده که رای جمع کند. ماجرا اصلا اینجور نیست. 
میم فه: چه جور است؟
سیب‌زمینی: همان‌جور است که برادر عزیزمان جناب آقای اسکندری فرموده‌اند. ما داشتیم فاسد می‌شدیم و دیدیم که حیف است همینجوری فاسد بشویم. این بود که رفتیم از آقای اسکندری وقت گرفتیم و دسته جمعی رفتیم خدمت ایشان و از ایشان خواهش کردیم ما را مجانی بدهند به مردم که فاسد نشویم. ضمنا همینجا می‌خواستم از وزیر محترم، مردمی و سیب‌زمینی پرور دولت کریمه جناب آقای اسکندری تشکر ویژه نموده و... 
میم فه: عزیزجان... باز که جو گیر شدی.
سیب‌زمینی: به هر حال از ایشان که جلوی فساد ما را گرفتند خیلی تشکر می‌کنیم. ما ترجیح می‌دهیم با توزیع فله‌ای و رایگان ما را از فساد دور نگه دارند تا مثلا با گشت ارشاد. 
میم فه: مگر شما خدای ناکرده با گشت ارشاد مشکل دارید؟
سیب‌زمینی: به هیچ وجه. آخر ما کاملا بی‌رگیم. 
میم فه: در انتها اگر حرفی مانده بفرمایید.
سیب‌زمینی: عرضی ندارم و از همه می‌خواهم که در انتخاب شرکت کنند و به آن کاندیداهایی که از همه نان رسان‌تر و سیب‌زمینی‌رسان‌تر هستند رای بدهند و مبارزه با فساد را پشتیبانی کنند و از شما و برنامه‌ی خوبتان هم تشکر نموده و...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/31ساعت 12:28  توسط taha  | 

البته تعداد تفاوت ها خیلی بیشتر از ده تاست، حتی بیشتر از بیست تا، ولی نه بیشتر از سی تا، ‏بین بیست و سی. اصولا در هر موردی تفاوت خاتمی و احمدی نژاد بیش از یکی و دو تا و ده ‏تا و بیست تا و سی تاست. فرقش هم یک جوری است که فورا توی چشم آدم می رود و شاید به ‏همین دلیل است که بخاطر حفظ چشم مردم و بخاطر اینکه اگر فرقش توی چشم آدم برود، چشم ‏آدم درد می گیرد و ممکن است ضعیف بشود و یا چپ بشود و یا اگر چپ باشد، دچار نزدیک ‏بینی مفرط به تلویزیون بشود، نه عکس اش را چاپ می کنند و نه صدا و سیما خبر سفر آقای ‏خاتمی را می دهد و نه فیلمش را می گیرند و پخش می کنند، البته شاید این مهم ترین دلیل یا ‏یکی از دلایل مهم استقبال مردم از خاتمی است. ‏

من حتی می خواهم بگویم که اگر خبر احمدی نژاد را هم تلویزیون به جای اینکه 7246 بار ‏در هفته اعلام کند، دو بار اعلام کند، ممکن است از او هم استقبال بشود. چرا که نه. حتی ‏ممکن است غیر از سربازان و دانش آموزان و مدیران شهر، کسان دیگری هم پیدا بشوند که ‏فکر کنند حالا که صدا و سیما اینقدر تبلیغ نمی کند برویم ببینیم واقعا همین یارو رئیس جمهور ‏است، یا شوخی می کنند؟ حتی من پیشنهاد می کنم که یک بار احمدی نژاد سرزده برود به ‏سفر استانی، من مطمئنم همین که هیچ خبری اعلام نشود خیلی ها ممکن است تصادفی هم شده ‏به استقبال او بروند و احمدی نژاد موفق بشود مردم معمولی را هم ببیند. در همین راستاست ‏که من پیشنهاد می کنم بیایید تفاوت سفرهای شهرستانی میان خاتمی و احمدی نژاد را ‏دربیاوریم. به نظر شما این تفاوت ها چیست؟

موهایتان را چکار کنیم؟
در دیدار خاتمی؛ قبل از دیدار موهای مان را شانه می کنیم
در دیدار احمدی نژاد؛ بعد از دیدار موهای مان را با صابون و نفتالین می شوییم.‏

با چه وسیله ای برویم و برگردیم؟
در دیدار خاتمی؛ پیاده می رویم، پیاده برمی گردیم.‏
در دیدار احمدی نژاد؛ با اتوبوس می برند، با اتوبوس برمی گردانند.‏

از مدرسه چگونه به سخنرانی برویم؟
در دیدار خاتمی؛ یواشکی فرار می کنیم و می رویم برای سخنرانی.‏
در دیدار احمدی نژاد؛ می برند برای سخنرانی، یواشکی برمی گردیم خانه.‏
‏ ‏
کفش مان را چکار کنیم؟
در دیدار خاتمی؛ قبل از رفتن واکس بزنیم.‏
در دیدار احمدی نژاد؛ بعد از رفتن پیدا کنیم.‏

در صورت مراجعه به پزشک چه مشکلی وجود دارد؟
در دیدار خاتمی؛ ضرب دیدگی، گلو درد
در دیدار احمدی نژاد؛ دل درد ناشی از پرخوری، سردرد ‏

چه لباسی بپوشیم؟
در دیدار خاتمی؛ لباس مرتب ‏
در دیدار احمدی نژاد؛ یک لباس که اندازه باشد و لباس سربازی نباشد

دست مان را چی کار کنیم؟
در دیدار خاتمی؛ دست بزنیم
در دیدار احمدی نژاد؛ هل بدهیم که فشار ندهند

وقتی طرف حرف می زند چکار کنیم؟
در دیدار خاتمی؛ گوش کنیم تا بفهمیم
در دیدار احمدی نژاد؛ جیغ بکشیم تا بفهمند

احتمالا اگر مادرمان بفهمد برای سخنرانی می رویم چه می گوید؟
در دیدار خاتمی؛ تو رو خدا مواظب خودت باش
در دیدار احمدی نژاد؛ قیافه شو ببین! حیف نون!‏

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/19ساعت 15:36  توسط taha  | 

اگه مدت زياديه كه ايران نبودين و حالا قصد دارين بعد چندين سال بياين ايران بايد خدمتتون عرض كنم كه ما دچار تحولات بزرگي شديم و در طول اين مدت پيشرفتاي زيادي كرديم بطوريكه خيلي چيزا ديگه اون كاربري سابق رو ندارن، پس براي اينكه بعد از بازديد از وطن دچار اصحاب كهف زدگي نشين بهتر يه سري از تغييرات زير رو بخونين تا به نوآوري و شكوفايي ملي اين ملت هميشه در صحنه افتخار كنين

1-ايستگاه اتوبوس:مكاني كه مردم در آن مي ايستند و به شركت واحد فحش خواهر و مادر ميدهند هر از گاهي هم يك اتوبوس پر يا خالي بدون توقف رد ميشود تا ك... شما بيشتر بسوزد.

2-چراغ راهنمايي:يك نوع رقص نور سه رنگ كه براي زيبايي در چهار راه ها نصب ميشود

3-استاديوم فوتبال:جايي كه شما در آن به ارتباط منطقي بين "شيرسماور،اگزوز خاور وك... داور پي خواهيد برد" كه به دنبال آن زندگيتان متحول خواهد شد

4-خانه خالي يا مكان:خانه اي كه پدر و مادر و يا همسر و بطور كلي "سر خر" براي مدتي در آن تشريف ندارند و شما هر غلطي كه فكرش را بكنيد مي توانيد انجام دهيد
-پي نوشت:مواظب 110 و همسايه هاي فضول باشيد

5-كامپيوتر:وسيله اي مناسب براي گوش كردن mp3 وچت كردن

6-موبايل:ابزاري كه ميشود فيلمهاي س.ك.س.ي و خانوادگي ديگران را در آن نگهداري كرد و با ديگران نيز به اشتراك گذاشت، بعضي وقتها هم از آن براي صحبت كردن استفاده ميشود

7-رييس جمهور:فردي زيباروي و مسلط به علم تعبير خواب و پيشگويي امور جهاني(يه چيزي تو مايه هاي يوزارسيف) كه از وي براي ساختن جوك و اس.ام.اس استفادهاي فراوان ميشود


 8-علي دايي:(با لهجه بخوانيد)خيلي بخشيد آقاي فلدوسي پول، تيم ملي مال بابام هركاريم دلم بخواد ميكنم

۹-و اما تعارفات در پشت تلفن يا موبايل
كجايي پدرسگ: يعني تو اين مدت كه نديدمت دلم برات تنگ شده بود
كجايي خواهر فلان:يعني دلم برات خيلي خيلي تنگ شده
تو معلوم هست كجايي مادر فلان:يعني تو نفس من بيدي! زندگي بدون تو معني نداره
خداحافظ مادر... پدرسگ:بازهم به ما سر بزن
و.....

و در نهایت دو تا عکس براتون میزارم و مقایسه با شما :

عکس تیم بسکتبال دختران ایران در ۵۰ سال قبل

عکس تیم بسکتبال دختران ایران امروز ! ایول پیشرفت

+ نوشته شده در  جمعه 1387/11/04ساعت 1:30  توسط taha  | 

 

امروز قصد دارم که خاطره ای از سفر به زاهدان را برایتان تعریف کنم ! البته این خاطره را چند روز قبل میخواستم بنویسم اما خبر ناگوار اعدام یعقوب مهرنهاد حسابی دل و دماغ را از من گرفت و بجای این خاطره ! مطلبی برای یعقوب نوشتم و از شما دوستان خواهشمندم که پس از خواندن این خاطره حتما" نظر خود را برایم بنویسند :

حدودا" دو ماه قبل یکی از دوستان صمیمی و قدیمی که البته نسبت فامیلی هم با بنده دارد ، پس از ۱۵ سال که در ایالت کالیفرنیای آمریکا زندگی میکرد به ایران امد و از همان روز اول ورود به ایران ، از شمال کشور تا غرب و خلاصه بیشتر مناطق دیدنی کشور را با هم سیاحتی کردیم و این توفیق اجباری هم نصیب بنده شد تا آب و هوایی تازه کنم . این دوست عزیز بنده بسیار اصرار داشت که اول از زاهدان شروع کنیم چون بهر حال اصالتا" زاهدانی بود اما من گفتم که نه ،شهرهای نزدیک به  مرکز را با ماشین شخصی میرویم و زاهدان را چون فاصله اش دور است با هواپیما .

روز ورود به زاهدان حسابی خاطره انگیز بود هم برای من و هم برای او ! چون من هم مدتهاست که زاهدان نرفتم و او هم سالهاست که در آرزوی دیدن زادگاهش لحظه شماری میکند ، در بدو ورود به فرودگاه زاهدان ، دایی ام به پیشوازمان آمد و . . . . .

راستش رو بخواهید اصل خاطره من مربوط به روز بازگشت از زاهدان است !؟ پس اگر اجازه بدهید اول بازگشت را بگویم و در آینده اگر خداوند عمری داد کل خاطرات سفر را تعریف میکنم .

شب قبل از بازگشت ، تعدادی از دوستان قدیمی مهمانی مجردی ترتیب دادند و در یکی از اماکن تفریحی زاهدان شام مفصلی تدارک دیدند و این دوست ما هم که عادت به پرخوری نداشت در اثر تعارف بیش از حد دوستان ! جو گیر شد و حسابی از شرمندگی شکمش در آمد و باقی ماجرا . . . . .

صبح که از خواب بیدار شدیم حال دوست ما خیلی خراب بود و هزار جور داروی گیاهی و محلی به خوردش دادیم تا حداقل بتوانیم به فرودگاه برسیم و خوشبختانه توان آمدن تا فرودگاه را پیدا کرد و به سمت فرودگاه بین المللی زاهدان راه افتادیم .

بنده به اتفاق مهمان عزیزم ، دایی ام و دو نفر دیگر از دوستان و اقوام وارد فرودگاه شدیم ، البته دائی من و یکی دیگر از همراهان لباس بلوچی داشتند و ما لباس فارسی ، اول دائی ام رفت جلو و به مامور بازرسی سلام و خسته نباشید عرض کرده و پس از بازرسی وارد سالن شد ، سپس من رفتم و همان برادر عزیز مامور با نگاهی معنا دار دستی روی قلبم گذاشت و پرسید که مسافر دارید ؟ عرض کردم خیر خودم مسافرم . پرسید اهل کجایی ؟ گفتم : زاهدان . پرسید فامیلت چیه ؟ گفتم : .... گفت کارت شناسایی ! مثل اینکه باور نکرده بود سیستانی هستم ، خلاصه پس از رویت کارت شناسایی اذن دخول به سالن را صادر کرد ! حالا نوبت به مهمان عزیز رسید :

ما در ان طرف اتاقک بازرسی منتظر دوستمان بودیم اما چند دقیقه ای طول کشید ! پس از دقایقی که گذشت ، آن مامور صدا زد جناب سروان فلانی .... و جناب سروان جوان به سمت اتاقک رفت و دوباره چند دقیقه ای طول کشید که دیدم مهمان ما رنگ رویش پریده و به همراه جناب سروان به سمتی میروند ! رفتم جلو و خیلی متواضعانه ! پرسیدم جناب سروان مشکلی پیش آمده ؟ فرمودند شما ؟ عرض کردم من همراه و همسفر این بنده خدایی هستم که در کنار شماست ! و جناب سروان جوان گفت که مشکل خاصی نیست شما چند لحظه منتظر باشید .

بلندگوی سالن مرتب صدا میزد برای آخرین بار از مسافران پرواز شماره فلان به مقصد تهران دعوت میشود که به کانتر مراجعه کنند ! و همین اعلام ،نگرانی من را بیشتر کرد و باعث شد که از مامورین بازرسی درباره دوستم سوال کنم ! که در جواب گفتند صبر کنید معلوم میشود ! بالاخره پس از مدتی دیدم که جناب سروان من را هم احضار فرمودند و به داخل یکی از اتاق ها بردند و قبل از من دوستم را از اتاق به بیرون هدایت کردند . ایشان از من پرسیدند که با هم چه نسبتی دارید و آن چند نفر با شما چکار میکنند و چرا انها بلوچ هستند و شما فارس و از کجا آمدی و دیشب کجا بودی و شام چه خوردی و اسم پسر خاله همسایه نوه عموی همشهری پسر عمه ات چیه و هزاران سوال دیگر .... و من هم گفتم جناب سروان آن اقایی که اول آمد دایی بنده هست چون مادرم بلوچ هست و آن چند نفر هم از اقوام و دوستان نزدیکم هستند و به همراه این دوستم که پس از ۱۵ سال به ایران بازگشته ! قصد دیدار از زادگاهمان را داشتیم و الان هم اگر اجازه بدهید قصد بازگشت داریم ! بالاخره پس از اینکه هر پنج نفر بازجویی شدیم و کیف و اثاثیه مان دوباره تفتیش شد ! اجازه یافتیم که برویم !

رفتیم جلوی کانتر برای چک بلیط و گرفتن کارت پرواز ، اما آقایی که مسئول چک بلیطها بودند و حسابی هم خوش اخلاق !!!!! ( البته کاملا" هم بنده را از قدیم میشناخت اما به رویش نیاورد.) گفتند که کانتر بسته شده ! به همین راحتی ...... و  در جواب اعتراض ما گفت که میخواستید زودتر بیائید . من گفتم که ما زود آمدیم اما برادران نیروی انتظامی دست بردار ما نبودند ، اما ایشان به هیچ صراطی مستقیم نبودند و حرف خودش رامیزد . بالاخره دوباره رفتم خدمت جناب سروان و قضیه را گفتم و ایشان هم یکی از سربازانش را فرستاد به دفتر حراست و از طریق انها وساطت کردند و بلیط ما را قبول کردند.

با هزار مشقت سوار هواپیما شدیم و صندلی آخر نصیب ما شد در نظر بگیرید کسی که حالش خوب نیست در صندلی آخر هواپیما چه حالی بهش دست میده ؟ تازه دو تا چمدان بزرگ هم داشتیم که گفتند چون دیر امدی باید با خودت داخل ببری !خلاصه با همین وضعیت دعا میکردیم که زودتر پرواز کنیم تا مبادا برادران نیروی انتظامی پشیمان بشوند و ما را دوباره بازجویی کنند . خلاصه وقتی هواپیما بلند شد تازه جرات کردم که از دوستم بپرسم جریان چه بود ؟! بخدا قسم تا آن لحظه از ترس جرات حرف زدن را نداشتم ، البته ترس من از این بود که دوستم از پرواز بعدی اش جا بماند و نتواند به کشور مقصدش برسد.

حالا جریان چه بود : وقتی ماموران نیروی انتظامی دیدند که ما دو نفر فارس با سه نفر بلوچ همراه هستیم ،  فکر کردند که ما شهرستانی هستیم و به ما مشکوک شدند ! این دوست و مهمان عزیز ما هم که شب قبل پرخوری کرده و حالش بد شده بود به همان دلیل رنگش پریده  و پوستش زرد شده بود و مامورین جان بر کف و بسیار هوشیار نیروی انتظامی فرودگاه هم فکر کردند که او مواد مخدر را بلعیده و بقول معروف در شکمش جاسازی نموده و خلاصه پس از کلی بالا و پائین کردن دیدند که تیرشان به هدف نخورد و ما را ول کردند ! به همین سادگی ...

البته ما ایرانی ها به این بی احترامی و هتک حرمت ها عادت کردیم اما دوست فرنگ نشین ما که از این جور مسائل را ندیده و حتی نشنیده بود و برای همین خیلی ترسید و حالش بدتر شد و حتی پس از رسیدن به تهران یکراست به دکتر رفتیم و باقی جریان .

داخل هواپیما و در کنار من یکی از هموطنان آذری نشسته بود و وقتی که دید  حال دوستم خراب هست پرسید که کمکی میتواند بکند؟ و من هم گفتم با این شرایط هیچ کس نمیتواند کمک کند بجز خداوند متعال ! و جریان را برایش تعریف کردم و او هم یک خاطره ای در همین رابطه تعریف کرد :

این هموطن عزیز آذری در زاهدان شرکت ساختمانی دارد و تعریف کرد که چند سال قبل در سراوان پروژه ای ساختمانی داشته و چندین سال در آنجا کار میکرده و با بیشتر اهالی سراوان دوست شده بود. و یکی از دوستان بلوچ او ، در سراوان کارخانه تولید ماکارونی داشته و به ایشان پیشنهاد میدهد که از محصولات کارخانه اش برای فروش به تبریز ببرد و او هم اینکار را میکند و یک کامیون ماکارونی بار میزند و به تبریز میبرد و اتفاقا" حسابی به ذائقه مردم آنجا خوش می اید و این ماکارونی خاطر خواه پیدا میکند.

دفعه دوم دو تا کامیون بار میزند تا برای فروش به شمال غرب کشور ببرد و به اولین ایست بازرسی که میرسند ماموران نیروی انتظامی میپرسند که این بار برای کجاست ؟ و میگویند تبریز ! آنها نعجب میکنند و میپرسند مگر خود تبریز ماکارونی خوب ندارد که این آشغال ها را آنجا میبرند !!! خلاصه جریان را برایشان تعریف میکنند و انها هم با حالت تمسخر اندک بازرسی انجام میدهند و کامیون راه خود را ادامه میدهد. باز چندی بعد از ان کامیون بعدی .... و اینبار ماموران تمام بار ماشین را پائین میریزند و زیر و بم ماشین را بازدید میکنند و در این بازرسی بیشتر ماکارونی ها شکسته و آسیب دیدند . بالاخره ایندفعه با کلی ضرر اجناس را فروخت و دفعه بعد که در حین بازرسی برادران نیروی انتظامی بیش از هفتاد درصد بار ماشین جزو ضایعات شد و کاملا" ضرر داد و این بنده خدا از خیر این تجارت گذشت و چسبید به همان کار پیمانکاری ساختمان .

 به نظر شما اگر روزی استان ما از لحاظ تولید محصولات در کشور رتبه اول را داشته باشد و برای صدور این محصولات به دیگر نقاط کشور از این ایست و بازرسی ها بخواهند عبور کنند چه حاصل و فایده ای برای فروشنده و خریدار خواهد داشت ؟ اگر یک گردش گر یا توریست بخواهد از جاذبه ای استان ما بازدید کند و در فرودگاه گیر این آقایان بازرس بیافتد و آن برخورد با او بشود ! آیا دفعه بعد هم به این استان خواهد آمد ؟ حال فرض کنیم که با این سخت گیری ها از یک مسافر بخت برگشته مقداری مواد مخدر هم کشف بشود مگر بیشتر از نیم کیلو میشود در شکم یک انسان مواد جاسازی کند ؟ پس روزانه چند تن مواد مخدر که از جنوب شرق کشور و عمدتا" استان ما به مرکز کشور میرود از کجا عبور میکند ؟ یعنی نیروی انتظامی ما خبر ندارد که این مواد مخدر از چه محلی عبور میکند ؟

آیابا این برخوردهای سلیقه ای و عمدی میشود انتظار داشت که روزی استان ما به جایگاه اصلی خودش برسد ؟ پس زمانی که جوانان ما به کار خرید و فروش اجناس قاچاق و مواد مخدر روی می آورند نباید گله ای از انها داشت .

البته من از نظر انشا خیلی قوی نیستم مرا ببخشید که نتوانستم انجور که باید مطلبم رابنویسم و تمام کنم . فقط هدف این بود که گوشه ای از واقعیات استانم را بگوش دیگران برسانم . راستی یادم رفت بگم که دوستم دیگر از امدن به وطن توبه کرد و قرار گذاشتیم که هر وقت دلتنگ شدیم در دوبی یا پاکستان همدیگر را ببینیم و از دور یاد خاطرات شهرمان را زنده نگهداریم .

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 5:15  توسط taha  | 

 

امروز اصلا" قصد نوشتم مطلبی را نداشتم ، یعنی واقعیتش را بخواهید شاید دیگر اصلا مطلب ننویسم. چند روز هست که بغضی عجیب راه گلویم را بسته و سعی میکنم در ساعات مختلف شبانه روز بخوابم و قبل از خواب اینگونه فکر کنم که خدایا : ایکاش این خبر فقط یک خواب  و رویا باشد .

اما . . . . . . .  صد حیف که بدبختانه خبر کاملا" صحت دارد و یعقوب مهرنهاد دیگر در این دنیا نیست . نمیدانم که حرفم را به که بگویم ؟ یعنی آیا گوش شنوایی پیدا میشود که حرفم را بشنود و بفهمد ؟ اصلا" چرا باید کسی حرف مرا بشنود ؟ نه . . . شما را بخدا فقط حرف دخترک معصوم یعقوب را بشنوید که با چشمانی ملتمسانه میگوید که چرا ؟ چرا بابایم را از من گرفتید ؟

حال من از شما میپرسم که " بای ذنب قتلت "

 

  

من از این دنیا  هیچی نمیخوام

فقط بابایم میخوام

 بابا تو بودی که دستای غم بسته ی منو میون دستات جا دادی
تو بودی که با بوسه هات برای انگشتام لالایی گفتی
تو بودی که گرمای تنم رو ازت گرفتم
تو بودی که بهم یاد دادی آدم از دوست داشتنم به خدا میرسه
تو بودی منو پناه دادی توی آغوش امن و پر آرامشت و جدا کردی از دیوار بلند تنهایی

چرا بابایم را از من گرفتی؟

امیدوارم که کسی جوابی برای سوال دخترک یعقوب داشته باشد .

راهش سبز و یادش همیشه در خاطره ها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 0:4  توسط taha  | 

 

خواندن این خاطره خالی از لطف نیست !

البته اگر بعد از خواندن آن کمی تامل و تعمق کنیم و لحظاتی چند به فکر فرو برویم و برای چند ثانیه ای هم که شده خودمان را بجای پدر ترانه بنی یعقوب بگذاریم . پدری که برای این انقلاب زحمت کشیده و حتی به زندان رفته !!! 

چه حسی به شما دست میدهد ؟ خواهش میکنم که حس خودتان را بنویسید .

در پناه الله باشید ( اصل خاطره را در  ادامه مطلب  حتما بخوانید )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 23:29  توسط taha  |