تبليغاتX
سیستانی و بلوچ برادرند
دل نوشته های کسی که از پدر سیستانی و از مادر بلوچ است
 

امروز قصد دارم که خاطره ای از سفر به زاهدان را برایتان تعریف کنم ! البته این خاطره را چند روز قبل میخواستم بنویسم اما خبر ناگوار اعدام یعقوب مهرنهاد حسابی دل و دماغ را از من گرفت و بجای این خاطره ! مطلبی برای یعقوب نوشتم و از شما دوستان خواهشمندم که پس از خواندن این خاطره حتما" نظر خود را برایم بنویسند :

حدودا" دو ماه قبل یکی از دوستان صمیمی و قدیمی که البته نسبت فامیلی هم با بنده دارد ، پس از ۱۵ سال که در ایالت کالیفرنیای آمریکا زندگی میکرد به ایران امد و از همان روز اول ورود به ایران ، از شمال کشور تا غرب و خلاصه بیشتر مناطق دیدنی کشور را با هم سیاحتی کردیم و این توفیق اجباری هم نصیب بنده شد تا آب و هوایی تازه کنم . این دوست عزیز بنده بسیار اصرار داشت که اول از زاهدان شروع کنیم چون بهر حال اصالتا" زاهدانی بود اما من گفتم که نه ،شهرهای نزدیک به  مرکز را با ماشین شخصی میرویم و زاهدان را چون فاصله اش دور است با هواپیما .

روز ورود به زاهدان حسابی خاطره انگیز بود هم برای من و هم برای او ! چون من هم مدتهاست که زاهدان نرفتم و او هم سالهاست که در آرزوی دیدن زادگاهش لحظه شماری میکند ، در بدو ورود به فرودگاه زاهدان ، دایی ام به پیشوازمان آمد و . . . . .

راستش رو بخواهید اصل خاطره من مربوط به روز بازگشت از زاهدان است !؟ پس اگر اجازه بدهید اول بازگشت را بگویم و در آینده اگر خداوند عمری داد کل خاطرات سفر را تعریف میکنم .

شب قبل از بازگشت ، تعدادی از دوستان قدیمی مهمانی مجردی ترتیب دادند و در یکی از اماکن تفریحی زاهدان شام مفصلی تدارک دیدند و این دوست ما هم که عادت به پرخوری نداشت در اثر تعارف بیش از حد دوستان ! جو گیر شد و حسابی از شرمندگی شکمش در آمد و باقی ماجرا . . . . .

صبح که از خواب بیدار شدیم حال دوست ما خیلی خراب بود و هزار جور داروی گیاهی و محلی به خوردش دادیم تا حداقل بتوانیم به فرودگاه برسیم و خوشبختانه توان آمدن تا فرودگاه را پیدا کرد و به سمت فرودگاه بین المللی زاهدان راه افتادیم .

بنده به اتفاق مهمان عزیزم ، دایی ام و دو نفر دیگر از دوستان و اقوام وارد فرودگاه شدیم ، البته دائی من و یکی دیگر از همراهان لباس بلوچی داشتند و ما لباس فارسی ، اول دائی ام رفت جلو و به مامور بازرسی سلام و خسته نباشید عرض کرده و پس از بازرسی وارد سالن شد ، سپس من رفتم و همان برادر عزیز مامور با نگاهی معنا دار دستی روی قلبم گذاشت و پرسید که مسافر دارید ؟ عرض کردم خیر خودم مسافرم . پرسید اهل کجایی ؟ گفتم : زاهدان . پرسید فامیلت چیه ؟ گفتم : .... گفت کارت شناسایی ! مثل اینکه باور نکرده بود سیستانی هستم ، خلاصه پس از رویت کارت شناسایی اذن دخول به سالن را صادر کرد ! حالا نوبت به مهمان عزیز رسید :

ما در ان طرف اتاقک بازرسی منتظر دوستمان بودیم اما چند دقیقه ای طول کشید ! پس از دقایقی که گذشت ، آن مامور صدا زد جناب سروان فلانی .... و جناب سروان جوان به سمت اتاقک رفت و دوباره چند دقیقه ای طول کشید که دیدم مهمان ما رنگ رویش پریده و به همراه جناب سروان به سمتی میروند ! رفتم جلو و خیلی متواضعانه ! پرسیدم جناب سروان مشکلی پیش آمده ؟ فرمودند شما ؟ عرض کردم من همراه و همسفر این بنده خدایی هستم که در کنار شماست ! و جناب سروان جوان گفت که مشکل خاصی نیست شما چند لحظه منتظر باشید .

بلندگوی سالن مرتب صدا میزد برای آخرین بار از مسافران پرواز شماره فلان به مقصد تهران دعوت میشود که به کانتر مراجعه کنند ! و همین اعلام ،نگرانی من را بیشتر کرد و باعث شد که از مامورین بازرسی درباره دوستم سوال کنم ! که در جواب گفتند صبر کنید معلوم میشود ! بالاخره پس از مدتی دیدم که جناب سروان من را هم احضار فرمودند و به داخل یکی از اتاق ها بردند و قبل از من دوستم را از اتاق به بیرون هدایت کردند . ایشان از من پرسیدند که با هم چه نسبتی دارید و آن چند نفر با شما چکار میکنند و چرا انها بلوچ هستند و شما فارس و از کجا آمدی و دیشب کجا بودی و شام چه خوردی و اسم پسر خاله همسایه نوه عموی همشهری پسر عمه ات چیه و هزاران سوال دیگر .... و من هم گفتم جناب سروان آن اقایی که اول آمد دایی بنده هست چون مادرم بلوچ هست و آن چند نفر هم از اقوام و دوستان نزدیکم هستند و به همراه این دوستم که پس از ۱۵ سال به ایران بازگشته ! قصد دیدار از زادگاهمان را داشتیم و الان هم اگر اجازه بدهید قصد بازگشت داریم ! بالاخره پس از اینکه هر پنج نفر بازجویی شدیم و کیف و اثاثیه مان دوباره تفتیش شد ! اجازه یافتیم که برویم !

رفتیم جلوی کانتر برای چک بلیط و گرفتن کارت پرواز ، اما آقایی که مسئول چک بلیطها بودند و حسابی هم خوش اخلاق !!!!! ( البته کاملا" هم بنده را از قدیم میشناخت اما به رویش نیاورد.) گفتند که کانتر بسته شده ! به همین راحتی ...... و  در جواب اعتراض ما گفت که میخواستید زودتر بیائید . من گفتم که ما زود آمدیم اما برادران نیروی انتظامی دست بردار ما نبودند ، اما ایشان به هیچ صراطی مستقیم نبودند و حرف خودش رامیزد . بالاخره دوباره رفتم خدمت جناب سروان و قضیه را گفتم و ایشان هم یکی از سربازانش را فرستاد به دفتر حراست و از طریق انها وساطت کردند و بلیط ما را قبول کردند.

با هزار مشقت سوار هواپیما شدیم و صندلی آخر نصیب ما شد در نظر بگیرید کسی که حالش خوب نیست در صندلی آخر هواپیما چه حالی بهش دست میده ؟ تازه دو تا چمدان بزرگ هم داشتیم که گفتند چون دیر امدی باید با خودت داخل ببری !خلاصه با همین وضعیت دعا میکردیم که زودتر پرواز کنیم تا مبادا برادران نیروی انتظامی پشیمان بشوند و ما را دوباره بازجویی کنند . خلاصه وقتی هواپیما بلند شد تازه جرات کردم که از دوستم بپرسم جریان چه بود ؟! بخدا قسم تا آن لحظه از ترس جرات حرف زدن را نداشتم ، البته ترس من از این بود که دوستم از پرواز بعدی اش جا بماند و نتواند به کشور مقصدش برسد.

حالا جریان چه بود : وقتی ماموران نیروی انتظامی دیدند که ما دو نفر فارس با سه نفر بلوچ همراه هستیم ،  فکر کردند که ما شهرستانی هستیم و به ما مشکوک شدند ! این دوست و مهمان عزیز ما هم که شب قبل پرخوری کرده و حالش بد شده بود به همان دلیل رنگش پریده  و پوستش زرد شده بود و مامورین جان بر کف و بسیار هوشیار نیروی انتظامی فرودگاه هم فکر کردند که او مواد مخدر را بلعیده و بقول معروف در شکمش جاسازی نموده و خلاصه پس از کلی بالا و پائین کردن دیدند که تیرشان به هدف نخورد و ما را ول کردند ! به همین سادگی ...

البته ما ایرانی ها به این بی احترامی و هتک حرمت ها عادت کردیم اما دوست فرنگ نشین ما که از این جور مسائل را ندیده و حتی نشنیده بود و برای همین خیلی ترسید و حالش بدتر شد و حتی پس از رسیدن به تهران یکراست به دکتر رفتیم و باقی جریان .

داخل هواپیما و در کنار من یکی از هموطنان آذری نشسته بود و وقتی که دید  حال دوستم خراب هست پرسید که کمکی میتواند بکند؟ و من هم گفتم با این شرایط هیچ کس نمیتواند کمک کند بجز خداوند متعال ! و جریان را برایش تعریف کردم و او هم یک خاطره ای در همین رابطه تعریف کرد :

این هموطن عزیز آذری در زاهدان شرکت ساختمانی دارد و تعریف کرد که چند سال قبل در سراوان پروژه ای ساختمانی داشته و چندین سال در آنجا کار میکرده و با بیشتر اهالی سراوان دوست شده بود. و یکی از دوستان بلوچ او ، در سراوان کارخانه تولید ماکارونی داشته و به ایشان پیشنهاد میدهد که از محصولات کارخانه اش برای فروش به تبریز ببرد و او هم اینکار را میکند و یک کامیون ماکارونی بار میزند و به تبریز میبرد و اتفاقا" حسابی به ذائقه مردم آنجا خوش می اید و این ماکارونی خاطر خواه پیدا میکند.

دفعه دوم دو تا کامیون بار میزند تا برای فروش به شمال غرب کشور ببرد و به اولین ایست بازرسی که میرسند ماموران نیروی انتظامی میپرسند که این بار برای کجاست ؟ و میگویند تبریز ! آنها نعجب میکنند و میپرسند مگر خود تبریز ماکارونی خوب ندارد که این آشغال ها را آنجا میبرند !!! خلاصه جریان را برایشان تعریف میکنند و انها هم با حالت تمسخر اندک بازرسی انجام میدهند و کامیون راه خود را ادامه میدهد. باز چندی بعد از ان کامیون بعدی .... و اینبار ماموران تمام بار ماشین را پائین میریزند و زیر و بم ماشین را بازدید میکنند و در این بازرسی بیشتر ماکارونی ها شکسته و آسیب دیدند . بالاخره ایندفعه با کلی ضرر اجناس را فروخت و دفعه بعد که در حین بازرسی برادران نیروی انتظامی بیش از هفتاد درصد بار ماشین جزو ضایعات شد و کاملا" ضرر داد و این بنده خدا از خیر این تجارت گذشت و چسبید به همان کار پیمانکاری ساختمان .

 به نظر شما اگر روزی استان ما از لحاظ تولید محصولات در کشور رتبه اول را داشته باشد و برای صدور این محصولات به دیگر نقاط کشور از این ایست و بازرسی ها بخواهند عبور کنند چه حاصل و فایده ای برای فروشنده و خریدار خواهد داشت ؟ اگر یک گردش گر یا توریست بخواهد از جاذبه ای استان ما بازدید کند و در فرودگاه گیر این آقایان بازرس بیافتد و آن برخورد با او بشود ! آیا دفعه بعد هم به این استان خواهد آمد ؟ حال فرض کنیم که با این سخت گیری ها از یک مسافر بخت برگشته مقداری مواد مخدر هم کشف بشود مگر بیشتر از نیم کیلو میشود در شکم یک انسان مواد جاسازی کند ؟ پس روزانه چند تن مواد مخدر که از جنوب شرق کشور و عمدتا" استان ما به مرکز کشور میرود از کجا عبور میکند ؟ یعنی نیروی انتظامی ما خبر ندارد که این مواد مخدر از چه محلی عبور میکند ؟

آیابا این برخوردهای سلیقه ای و عمدی میشود انتظار داشت که روزی استان ما به جایگاه اصلی خودش برسد ؟ پس زمانی که جوانان ما به کار خرید و فروش اجناس قاچاق و مواد مخدر روی می آورند نباید گله ای از انها داشت .

البته من از نظر انشا خیلی قوی نیستم مرا ببخشید که نتوانستم انجور که باید مطلبم رابنویسم و تمام کنم . فقط هدف این بود که گوشه ای از واقعیات استانم را بگوش دیگران برسانم . راستی یادم رفت بگم که دوستم دیگر از امدن به وطن توبه کرد و قرار گذاشتیم که هر وقت دلتنگ شدیم در دوبی یا پاکستان همدیگر را ببینیم و از دور یاد خاطرات شهرمان را زنده نگهداریم .

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/08ساعت 5:15  توسط taha  |