امروز اصلا" قصد نوشتم مطلبی را نداشتم ، یعنی واقعیتش را بخواهید شاید دیگر اصلا مطلب ننویسم. چند روز هست که بغضی عجیب راه گلویم را بسته و سعی میکنم در ساعات مختلف شبانه روز بخوابم و قبل از خواب اینگونه فکر کنم که خدایا : ایکاش این خبر فقط یک خواب و رویا باشد .
اما . . . . . . . صد حیف که بدبختانه خبر کاملا" صحت دارد و یعقوب مهرنهاد دیگر در این دنیا نیست . نمیدانم که حرفم را به که بگویم ؟ یعنی آیا گوش شنوایی پیدا میشود که حرفم را بشنود و بفهمد ؟ اصلا" چرا باید کسی حرف مرا بشنود ؟ نه . . . شما را بخدا فقط حرف دخترک معصوم یعقوب را بشنوید که با چشمانی ملتمسانه میگوید که چرا ؟ چرا بابایم را از من گرفتید ؟
حال من از شما میپرسم که " بای ذنب قتلت "

من از این دنیا هیچی نمیخوام
فقط بابایم میخوام
بابا تو بودی که دستای غم بسته ی منو میون دستات جا دادی
تو بودی که با بوسه هات برای انگشتام لالایی گفتی
تو بودی که گرمای تنم رو ازت گرفتم
تو بودی که بهم یاد دادی آدم از دوست داشتنم به خدا میرسه
تو بودی منو پناه دادی توی آغوش امن و پر آرامشت و جدا کردی از دیوار بلند تنهایی
چرا بابایم را از من گرفتی؟
امیدوارم که کسی جوابی برای سوال دخترک یعقوب داشته باشد .
راهش سبز و یادش همیشه در خاطره ها